دیشب، با همکارها توی راه بودیم، برای شام رفتیم یه رستورانِ کوچکِ عربی. نانی که سرِ میز گذاشته بودند تازه و گرم بود، از نانوایی بغلِ رستوران آورده بودند. بعد از شام، همهشان به صف شدند تا برای خانهشان نان بخرند. نانوایی یه اتاقِ کوچک ۳ در ۴ بود، خمیرپهن کن یک سمت و کوره سمت دیگر و نانوا که فقط یکنفر بود مشغول تهیه نان بود و مدام و به سرعت از دستگاه خمیرپهن کن به سمت کوره میرفت و برمیگشت و دونه دونه نانهای تازه و داغ رو از تنور میکشید بیرون،
روی صورتش غرق نشسته بود و خستگی کار مشخص بود. خب طبیعتا درست کردن اونهمه نان برای یک نفر کارِ سخت و زمان بری بود. یکی از همکارها، با زبان و لحنی طلبکارانه تقاضا کرد که نان هایش را زودتر آماده کنند چون میخواهد برود!
من که میدیدم آن مردِ نانوا دارد تمام تلاشش را میکند تا زودتر نانها را آماده کند؛ از حرفِ او ناراحت شدم و کمی خشمگین. به نانوا نگاه کردم تا ببینم واکنشش چیست؟ و به سادگی دیدم که اهمیتی نمیدهد، هنوز با لبخند و شوخی هایش با تمام سرعتی که در توانش بود نان ها را به کوره میچسباند و عرق میریخت و به آنها میگفت که نانهایشان الان حاضر میشوند. اعتراف میکنم مسحور این صحنه شده بودم و بقیه زمانِ انتظارم را به تماشای او گذراندم. انسانِ زیبایی بود...به غایت زیبا.
+ تحصیلات و کارِ فرهنگی چه ربطی به شعور و انسانیت دارد؟ هیچ!
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان