_ای آواره، کیستی؟ میبینمت که به راه خویش میروی ، بی نکوهش چیزی، بی عشق به چیزی، با چشمانی که چیزی از آن نمیتوان خواند؛ خیس و غمناک [می روی] همچون ژرفاسنجی که از هر ژرفنایی تشنه کام برآمده باشد_ او در آن ته به دنبال چه چیزی بوده است؟ با سینه ای تهی از آه ، با لبی که تهوع خویش را فرو میخورد، با دستی که به کندی چیزی را میگیرد: تو کهای و چه کرده ای؟ آرام گیر : اینجا جایی است که هر میهمانی را مینوازد_ خود را اینجا تازه کن! هر که خواهی باش: گو [برای پذیرایی] چه خوش داری؟ چه تو را تازه میکند؟ تنها نامش را بر زبان ببر: هر چه مرا باشد پیشکشت خواهم کرد! " تازه شدن؟ تازه شدن [یعنی چه]؟ آه ، ای فضول، اینها چیست که میگویی؟ اما خواهش میکنم به من-" _چه؟ چه؟ بگو، بگو! "نقابی دیگر بده! نقابی دیگر."
فریدریش نیچه / فراسوی نیک و بد قطعه 278
همیشه نقاب های روی صورتم برایم سخت و سنگین بوده اند، دستم از نگه داشتنشان خسته می شود و این بازی مرا به ستوه می آورد.
از ته دلم، آرزو می کنم ای کاش میشد روزی این نقاب رو بی هیچ نگرانی از چهره بردارم. اما برام روشنه که این اتفاق نمی افته.
تنها با این نقابه که میتونم راه برم بین آدم ها، نفس بکشم، بهشون سلام کنم، از درگیری های احتمالی جلوگیری کنم، لبخند بزنم و مثل بقیه حیوانات در جمع دیگر حیوانات زندگی کنم و فراموش کنم که آنها هم نقاب زده اند. این نقاب های ماست که ما رو کنار هم قرار داده و زندگی اجتماعی رو تحمل پذیر کرده، قانون های نوشته و ناننوشته که دارن همه چیز رو کنترل میکنن و باید تا آخر عمرمون نقاب به چهره نقش بازی کنیم برای کارگردانِ طبیعت.
و دقیق تر که نگاه میکنم، این تمایل به نداشتن نقاب در امثال من، تمایلی مخربه. تمایل به نیستی است.
فکر نمیکنم هیچوقت بتونم این نقاب ها رو دوست داشته باشم و فکر میکنم باید تا همیشه بگریزم از شرایطی که من رو وادار به نقاب زدن میکنند.
+ فکر کنم وقتی میتونیم بگیم کسی رو واقعا دوست داریم که بی نقاب دیده باشیمش، و با دیدن تاریکی هاش، زخم هاش، ترس هاش بتونیم بجای فرار کردن ازش یا قضاوت کردن و محکوم کردنش، درکش کنیم.
ممکنه؟
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان