خرید بک لینک

من پیرتر از آنم که هنوز در پی بازی باشم، و جوانتر از آنکه آرزوهایی در من نباشد. چه خوشی دنیا میتواند به من ارزانی بدارد؟ همه چیز از تو دریغ داشته خواهد شد، تو همه چیز کم خواهی داشت. این است ترجیعبندی که تا ابد در گوش هر یک از ما طنین میاندازد و، در سراسر عمر، هر ساعتی آن را با صدای شکسته برای ما تکرار میکند. من، با وحشت است که صبح بیدار میشوم؛ و از دیدن روزی که در سیر خود هیچ یک از خواستهای مرا، حتی یکیش را، برآورده نخواهد ساخت؛ جا دارد که به تلخی اشک بریزم! آنچنان روزی که تصور احساس هر لذتی را با شکنجه های درونی در من فرو مینشاند، و با هزار زحمت که فراهم میآورد الهامات قلب سرگشته ام را فلج میسازد. سپس، همینکه شب فرا رسید، میباید با حرکتی تشنج آمیز روی این تخت دراز بکشم، بی آنکه هیچ آرامشی تسکینم دهد، و در عوض، خوابهای آشفته به وحشتم بیاندازد.

فاوست / یوهان ولفگانگ گوته


چندماهی است که زندگی من انگار شباهتی با این قسمت از فاوستِ گوته پیدا کرده. چند وقتی را در حالتی شبیه افسردگی به سر میبردم. صبح ها ساعت شش و نیم بیدار میشدم، بی آنکه حس کنم قرار است روزِ خوبی باشد، در حین مسواک زدن، آماده شدن و خوردن زورکی صبحانه در ذهنم میگفتم :

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا کاظمیان تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 18:50

صفحه بندی