داشتم صبحانه میخوردم و موسیقی گوش میدادم غرق
لذت بودم... دوستم میاد میگه : بچه ها رفتن خرمالو چیدن ، بیاین ماهم بریم
ذوق زده میشم ... سه تایی آماده میشیم میریم که خرمالو بچینیم...
میبینیم چندتا کارگر توی حیاط دانشگاه دارن کار میکنن... میریم اونطرف حیاط که
مزاحمشون نباشیم ، میبینیم اون ور خرمالو نیست
برمیگردیم... من صندلی میذارم زیرپام... قدم رو کش میارم که برسم به خرمالو ها ،
نمیرسم...
آقایی که داشت کار میکرد صدامون میزنه... با بیلی که دستش بود یه شاخه از درخت
کناری رو برامون خم میکنه و ما 8 تا خرمالو جمع میکنیم... از آقاهه تشکر میکنیم...
دوستم با استرس بهم نگاه میکنه ، سرمو میچرخونم میبینم سرپرست ایستاده و باچشمان
پر از خوابش و عصبانی اش و سرشار از سرزنشش و نگاه سنگینش به ما خیره شده...بعدش
میره داخل...
اشتباه بزرگ ما این بود که رفتیم داخل! باید از اون ور میرفتیم توی نیمکت های حیاط
مینشستیم...
رفتیم داخل و ما رو دید... گفت : شما خجالت نمیکشید ؟ جلوی اینا میرید خرمالو
میچینید؟
و ما سکوت کردیم... گفت : حالا که این بیچاره ها 20 دقیقه است اومدن شما باید
بیاید؟ نمیتونستید یه زمان دیگه بیاید؟ واقعا خجالت نکشیدید؟ حرف در میارن
براتون!!!!!!!! دفعه آخرتون باشه!
اون لحظه خشم تمام وجودم رو پر کرده بود...اما سکوت کردم...
حرف در میارن براتون!!! خیلی سنگین بود واقعا!
مگر کار اشتباهی کردیم؟
دیروز وقت ناهار... کمی از موهای من از زیر شالم اومده بود بیرون ... همین سرپرست منو دیده ... تهدیدم میکنه... باز سکوت میکنم میگم چشم!
یکی از دوستام تعریف میکنه میگه رئیس دانشکده به
یکی از دخترا گیر داده بود که چرا ناخونت بلنده؟ خجالت نمیکشی؟
یکی از اساتید!! سر کلاس که داشته تدریس میکرده از پنجره یکی از کارکنان رو میبینه
که داره راهرو رو تمیز میکنه ، با اینکه حجابش کامل بود و مانتو بلند و شلوار
گشادی پوشیده بود و مقنعه بلندی داشت!!به سرعت چادرشو کشید دور خودش و به بچه ها
گفت: اینجا باید پرده بزارند! ما اینجا راحت نیستیم اینجوری...
یکی دیگه از دوستام ازکنار یه سرپرست دیگه داشت
رد میشد که بره بیرون... کمی ضد آفتاب زده بود
سرپرست رو به یکی دیگه میگه : نمیدونم چرا این دخترا از شهرستان که میان تهران عوض
میشن!!!
یکی دیگه از دوستام رفته دفترچه رو امضا کنه بره بیرون... سرپرست بهش میگه : چه معنی داره دختر هر روز بره بیرون؟ هفته ای دوبار بیشتر نباید رفت بیرون!!
کاری ندارم که اینها چقدر مرا که یک دخترم آزار میدهد... برای مردان جامعه ام ناراحتم . این دیدگاه یه توهین بزرگ به پسرهای اطرافم ، به مردهای سرزمینمه و نمیتونم این توهین رو بپذیرم... یه توهین به شعور و انسانیتشون
+ مثلا سرپرست هامون دکتری دارن! شعور و انسانیت هم خوب چیزیه...
+ معلمها رو اینجور تربیت میکنند... دانشگاه ما یکی از نمادها و مظاهر حماقته...
+ اومدیم بالا ... نگاه به خرمالو ها میکردیم!
حرفای سرپرستو تکرار میکردیم و میخندیدم... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر
است...
+ حرف زیاد دارم در این مورد کلا!!! امروز خیلی بد بود واقعا
+ اون گرگی که توی عنوان میبینید رو بقیه استفاده میکنن اما گرگ بودن چیزِ بدی نیست! ولی خوب منظور رو میرسونه...
مردان جامعه ی من اونجوری ک فکر میکنید نیستند...
+ اگر دانشگاهم تهران نبود ... یک لحظه را هم نمیتوانستم تحمل کنم...
برچسب: مردان سرزمین من,مردان سرزمين من,مرد سرزمین من,غیرت مردان سرزمین من,سهم مردان سرزمین من,شعر مردان سرزمین من,مستند مردان سرزمین من,رمان مرد سرزمین من,ای مرد سرزمین من,
نویسنده: زهرا کاظمیان