یک هفته است اومدم خونه ، اما اونقدر سرعت اینترنت خرابه که ناخوآگاه از لپ تاپم فاصله می گیرم! به گمانم علت اکثر بیماری های افسردگی و یا شاید عصبانیت ایرانی ها همین سرعت اینترنت باشه! وقتی سه دقیقه معطل بمونی یه صفحه باز بشه خوب مشخصه چه بلایی سر آدمی میاد!! مگر اینکه کلا دست بکشی و ول کنی !
درباره ی یکی دیگر از بهترین تجربه های کتابخوانی ام بگم... وقتی نیچه گریست :)
توی گودریدز ریویوی خودمو نوشتم اما ، الان میخوام درمورد یه بخش خیلی خاص بنویسم ...
وسواس فکری که موضوع اصلی کتاب بود ، وقتی مدام فکرتون درگیر چیزیه ، وقتی ناخودآگاه میاد وسط کارتون ، وسط تمرکزتون ، میاد وسط زندگیتون!
شب ها حتی توی خوابتون رهاتون نمیکنه...
مثل جاده ای میمونه که همیشه توش قدم میزنی ، خاطراتی که همیشه بهشون برمیگردی
عاشق شدن شاید یجور وسواس فکری باشه ، تقریبا اینو قبول دارم.
وسط خوندن کتاب ، اونجایی که برویر از وسواس فکری برتا خلاص میشه و بعدش نیچه از وسواس فکری لوسالومه ، اونجا با خودم گفتم : همانگونه که من از تو رها شدم...
خیلی جالبه که تجربه های خودتو ، توی کتاب پیدا کنی ، وقتی خودت یه مدت کوتاه دچار وسواس فکری شدی و همونجور که توی کتاب اشاره کرده ازش رها میشی ...
البته هر کس و هرموضوعی شیوه خاص خودش رو داره :)
و من هیچوقت اون شب سردی رو که روی نیمکت های محوطه دانشگاه نشسته بودم و باهاش چت میکردم و یهو حس کردم از همه وسواس های فکری ام درموردش رها شدم فراموش نمی کنم...
هیچ یک از ما حقیقتا دیگری را آنطور که هست نمیبینیم
و آنچه که دوست میداریم ، تصویر ذهنی ما از اون فرد و توهمیه که ما از او داریم و زمانی که این تصویر فرو بریزه ، عشق و وسواسی در کار نخواهد بود و انسان رها و ازاد میشه
حس میکنم یذره قوی تر شدم ، ممکنه باز هم دچار وسواس فکری بشم ، اما اینبار دیگه میدونم چجور باید باهاش کنار بیام :)
+ کتاب خوندن ، چیزای خوب و بد داره مثل بقیه موارد! از نکات منفی کتاب خوندن اینه که وقتی زیاد میخونم دیگه حوصله هیچ کس رو ندارم!!
تقریبا از همه جدا می شم ، میرم توی لاک خودم ، یا فکر میکنم یا میخونم یا میخوابم!
اینجور زندگی هم پیشنهاد نمیشه! درسته لذت میبرم اما یکم کمتر باید بخونم...
بعدنوشت :
جالبه ، بعضی دوستان از فضای وبلاگ خداحافظی میکنن هی برمیگردن ، من هی میگم میخوام بنویسم و هی نمی نویسم :)) هی نمیشه!
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان