دو شب پیش ، وقتی که دیگه اصلا انتظارشو نداشتم بهم پیام داد...
میدونید؟ شاید بزرگترین ترس من این بوده که فراموش بشم ، دیگه دوست داشته نشم ...
اما اون شب ، وقتی بعد اسمم "جان" گذاشت ، وقتی گفت امیدواره که حالم خوب باشه ، وقتی گفت جواب ندادناش بخاطر لج بازی با من نبوده و میخواست که من خودم طردش کنم ، وقتی که گفت فراموشم نکرده ، وقتی که بخاطر اومدن و رفتنش که مثل صاعقه بود ازم عذرخواهی کرد ، وقتی گفت رفته تا من همون ستاره کنجکاو دوست داشتنی و بهترین دوستش باقی بمونم...
و بعدش برام آرزو کرد که انتخابای بعدیم بهتر باشه...
وقتی اینا رو میخوندم یه آرامش و لبخند عمیقی سرتاسر وجودمو فرا گرفت ، تونستم درکش کنم... اون شب جوابش ندادم ، گذاشتم برای فردا که بتونم منطقی بهش جواب بدم دور از هرگونه احساسات بی منطق!
و بهش گفتم چقدر خوشحالم از اینکه تونستم یک مرد رو بشناسم... با خیلی ها فرق میکرد و افرادی مثل اون واقعا کم پیدا میشن...
همینطور گفتم که کاری که کرده منطقی ترین و خردمندانه ترین کار بوده :)
و بعد ازم تشکر کرد و گفت که خوشحالش کردم ...
قصدم خوشحال کردنش بود :)
و الان حس خیلی خیلی بهتری دارم ... هیچ رابطه ای که دوست داشتنش واقعی بوده نباید یهویی تموم شه ، باید خیلی قشنگ و منطقی و دوست داشتنی تموم شه!!!
هر چند توی حرفامون هر دو اشاره کردیم که هنوز همدیگه رو دوست میدونیم ،اما نمیدونم آیا دوباره باهم همکلام خواهیم شد یا نه؟
+ یکی از بحران هام حل شد به همین سادگی!!!
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان
تاريخ: چهارشنبه
18 اسفند
1395 ساعت: 0:53