بیش از یک ماه میشود که درگیرم ، با خودم ، با زندگیم ، یه کشمکش مداوم...
دوستم میگه : تو یه دختری ، باید قوی باشی ، مثل یه درخت بلند ، کلی پیچک هست که برای زنده بودن به تو نیاز خواهند داشت ...
زندگی ام خیلی آشفته اس ، افکارم آشفته تر ، یه چیزی کمه این وسط ، یه چیزی که همه اینا رو مرتب میکنه و تیکه تیکه های زندگیمو به هم میچسبونه
گاهی ...یعنی اکثر اوقات فراموش میکنم چرا دارم زندگی میکنم؟ چرا باید بدوام؟ هیچ چیز هیچ فرقی نمیکند!!
در یک لحظه جلوی چشمام ، توی ذهنم ، همه چیز ارزش خودش رو از دست میده ، میشن یه سری مولکول و ترکیب شیمیایی و روابط...
یه لحظه ، تمام اینا میره عقب و یه خواهش و تمنای درونی برای زنده بودن و لذت بردن از هیچ میاد سراغم...
یک لحظه دلم میخواد در یک موسیقی بمیرم ، یا در تلخی قهوه ام حل بشم، روی برگ های پاییزی قدم بزنم، هوا را نفس بکشم یا وسط یه لحظه ی خوش بمیرم یا تا آخر عمرم همون لحظه رو بارها و بارها تکرار کنم...
اینقدر توی تک تک ثانیه هام غرق میشم که نه گذشته ای میبینم و نه آینده ای...
و مهم تر از همه احساس تعلق به هیچ چیز نمیکنم ... قبلا احساس تعلق داشتم ، آخرین بار به یک نفر....
این خطرناکه ، فکر اینکه ممکنه یه روز به خودم بیام و ببینم روزهای جوانیم که میتوانست قشنگ ترین روزهایم باشد اینطور گذشته...
امروز به خودم نگاه کردم ، از خودم در تعجب بودم ... دوست داشتم تمام مردم دنیا مرا با خودم تنها بگذارند ، از هر کس که در یک قدمی ام قرار میگرفت بیزار شده بودم... در دلم هر کسی که باهام حرف میزد را به دار میبستم!!!
از حماقت هاشون ، از حرفهاشون ، از چیزهایی که واسشون جالبه بی نهایت خسته شدم...
و دوماهه ، دوماهه دلم یک دل سیر گریه میخواهد اما ...دلم انگار شده یه صحرا، چشمانم خشک ...
شاید این اشک ها بتونه زندگیمو بشوره و ببره... شاید بتونه منو از این حالت در بیاره.
+ با آدمها ، انگار تنها ترم...
+ تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه خودمم ، فقط خودم ... دیگران میان و میرن
+ اما یک لحظه ، جرئت میکنم و باز به یه دوست داشتن فکر میکنم ، دوست داشتنی که میتونه منو نجات بده ،
یکی بود میگفت (فکر کنم چارلز بوکوفسکی بود) که تنها چیزی که میتونه یک زن رو نجات بده و همه دردهاش رو بهبود ببخشه ، عشقه...
میدونم درست میگه ، اما همونقدر که میتونه نجاتم بده ، میتونه نابودم کنه ...
بخاطر همین ، نمیخوام بهش فکر کنم ، قبلا با تمام وجودم دلم میخواست عشق رو تجربه کنم ، این حس پرواز رو...
کمی بال هایم رو باز کردم ، تا چند متر پرواز کردم ، قبل از اینکه اوج بگیرم خوردم زمین ... بال هام شکست...
نمیدونم ، شاید اگه زخمهام خوب شه و توانایی پرواز رو پیدا کنم ،
این روح سرکشم ( دیگه عامیانه شده استفاده از روح !! ) باز شجاعت اینو پیدا کنه که یکی رو با تمام وجودش دوست داشته باشه
چون خودمو میشناسم ، گمان نمیکنم به این زودی اون شجاعتو از دست بدم...
الان که بهش فکر میکنم ، اون عشق و نیرویی که منو به زندگی برمیگردونه نمُرده...
فقط فلج شده ، بال هاش شکسته ، خوبِ خوب میشه :)
+ هنوز یه لبخند گرم روی لبهامه...
+ نمیرسونم ،همت نمیکنم از کتابایی که میخونم بنویسم ... فقط میتونم توی گودریدز وضعیتمو آپدیت کنم...
+ یه خواب عمیق ، یه آغوش گرم ، بی دغدغه ، یه لبخند و سکوت ...
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان
تاريخ: چهارشنبه
18 اسفند
1395 ساعت: 0:53