بخش اول :
میگفت : بیا و گوشت بخور! چیه این گیاهخواری تو آخه؟ همه ناراضین!!
گفتم : ولی خب اینجور نیست که... یچیزایی خوندم و فهمیدم و متوجه شدم اینجوری بهتره
گفت : همیشه دلت میخواد متفاوت باشی!! آخه تفاوت تو یه موضوع نه توی 10 تا ...
ادامه داد که : خیلی از کارهات فقط واسه اینه که بگی من متفاوتم! خودتم نمیدونی اما ناخودآگاهت اینکارو میکنه...
کتاب زیاد میخونی و میخری ، دینت رو کنار میذاری ، گیاهخوار میشی ،
هدف اصلی پشت همه اینها متفاون بودنه ، دوستش داری
من با یک نگاه میتونم بفهمم چی تو ذهن آدما میگذره
+ تا حالا شده یکی یه حرفایی بهت بزنه یا بشنوی یا بخونی و بترسی؟؟؟ 10 روز اخیر و سه بار این اتفاق افتاده...
و باور دارم که این ترس ها مقدمه ی تغییر آدم هاست ، مثل یه پتک میخوره توی سرت ، یه مسیری که نمیدیدی رو نشونت میده...
چند بار اینجوری ترسیدید؟
+ دقیقا وقتی امتحانام شروع میشه میام یه پست میذارم اینجا باز غیب میشم! این چه وضعشه آخه :/
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان