چند وقت پیش بود ، شروع کردم به فکر کردن درمورد کارهایم
من دقیقا چه کارهایی رو انجام میدم ؟ هدفم از انجام هرکدومشون دقیقا چیه؟
گاهی ما در گذشته کاری رو به دلیلی انجام میدادیم و هنوز هم انجامش میدیم اما اون دلیل دیگه وجود نداره... انجامش میدیم چون بهش عادت کردیم.
گاهی هم کارهامون بی دلیله و گاهی هم دلیل خوبی نداره...
ترسناک تر از همه ، وقتیه که میبینی دلیل انجام کارهات ، برای فرار از تنهایی و جلب توجه بقیه است
اونجاست که حالت از خودت به هم میخوره!
کم کم شروع میکنی و سعی میکنی دیگه انجامشون ندی ، خودت رو از بقیه جدا می کنی تا از این ابتذال فاصله بگیری
اما انسان ، موجودیه اجتماعی
آیا میشه که انسان از همه کارهایی که برای دیگران میکنه دست بکشه؟ میتونه تا همیشه تنهایی رو انتخاب کنه و ازش لذت هم ببره؟
حتی اگر به ظاهر اینطور باشد ، یک نفر همیشه در ته ذهنت هست که تو برای او ، برای خوشایند او و آزامشی که از رضایت او حاصل میکنی کارهایی میکنی. چطور میشود از این رها شد؟ چرا اینقدر من نسبت به این مسائل حساسم؟
+ هر چه بیشتر زمان میگذرد ، دوستی هایم نابود می شوند ، یکهو به خودم میایم میبینم از آن آدم بسیار فاصله گرفته ام
او همان است که بود
اما من ، مدام تغییر می کنم
به یاد شعری از مارگوت بیگل با ترجمه ی شاملو میفتم که می گفت:
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه ببرم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم :
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود.
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان