
با یادداشت های کافکا زندگی کردم ... خوندنش از آبان ۹۵ تا خرداد ۹۶ به طول انجامید و الان یجورایی دلم براش تنگ شده.
برخی کلمات و جمله هاش آدم رو تیکه پاره* میکرد و این تیکه تیکه شدن ها ، چه حسِ خوبی داشت! یه درد لذت بخش و مشترک بود شاید...
بعضی جاها بغضی عجیب گلویم را میگرفت و گاهی زل میزدم به یک جمله و بارها می خوندمش و میخواستم بخاطر اون جمله از کافکا تشکر کنم!
آن قسمت هایی که کافکا احساسش را مینوشت بیشتر دوست داشتم تا توصیف وقایع اطرافش ، خودِ کافکا را جذاب تر از محیط اطرافش میدیدم...
+ فکر کنم او بخشی از وجود همه ی ماست ...
* عبارت خوبی برای بیان حسم بود ، از یکی از کامنت های دوستانم بود.
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان