آدم کاملا حیران میماند که مردم در غروب یک شهر کوچک با این همه شتاب چه هدف واقعیی دارند. اگر آنها بیرون شهر زندگی کنند، آن وقت مسلما سوار تراموا میشوند، چون فاصله ها خیلی زیاد است. اما آنها در خود شهر زندگی میکنند، فاصله ی زیادی واقعا در میان نیست و بنابراین شتاب کردن دلیلی ندارد.
سفر کردن- یا حتی زندگی کردن- بدون یادداشت برداری نابخشودنی است. احساس مرگآسای گذراندن کسالتآور روزها آن کار را ناممکن ساخته است.
گرچه باران میبارید و بعد من کاملا تنها ماندم ، گرچه درد و غصه من همیشه برایم هست، گرچه آدم ها دسته دسته داشتند به تالار ناهارخوری میرفتند تا سرگرم بازی شوند که من به علت بلد نبودن در آن شرکت نمیکردم، وحتی گرچه دست آخر هر چه نوشتم بد بود، باز هم هنوز در آن تنهایی هیچگونه احساسی نسبت به آن چه زشت یا تحقیر آمیز، غم انگیز یا دردناک باشد نداشتم، تنهایی که، گذشته از هر چیز، جزو وجود من است- انگار که من فقط از استخوان تشکیل شده ام.
ماکس را در رختخواب یافتم، لباس تنش بود. هر دو ناشاد بودیم. کاش میشد آدم اندوه را از پنجره بیرون بریزد.
یادداشت ها / فرانتس کافکا / ترجمه مصطفی اسلامیه
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان