1917
۱۸ سپتامبر. پاره کردن همه چیز.
۲۱ سپتامبر. ف. اینجا بود ، سی ساعت سفر کرده بود تا مرا ببیند؛ باید مانعش میشدم. چنان که دستگیرم میشود، او بیشترین بدبختی را تحمل میکند و گناهش هم قاعدتا بر عهده من است. من خودم حال خودم را نمیفهمم، درمانده و خالی از احساس هستم، فقط به فکر بعضی از راحتی های خودم هستم، و تنهاکاری را که وظیفه ی خود میدانم این است گه به سهم خودم دست به کار شوم.
۲۲ سپتامبر. هیچ.
۲۱ اکتبر. روزی زیبا. آفتابی، گرم، بدون باد.
1920
۹ ژانویه. خرافات و اصول و آنچه زندگی را ممکن میسازد: از طریق بهشتی از شرارت، دوزخی از فضیلت بدست میآید. به همین سادگی؟ به همین آلودگی؟ این قدر ناباورانه؟ خرافات آسان است.
1921
باورم نمیشود که آدم هایی وجود داشته باشند که مخمصه ی درونیشان شبیه مال من باشد؛ اما تصور چنین آدم هایی برایم امکان دارد- اما اینکه آن کلاغ مرموز بالای سر آنها نیز همچنان چرخ بزند که بر بالای سر من، حتی تصورش هم ناممکن است.
۲ نوامبر. امید مبهم، اعتماد مبهم.
بعد از ظهر یکشنبه سمج و غم انگیز ، بعد از ظهری که سالها طول میکشد ، هر ساعتش سالی. بارها در خیابانها قدم زدم و به آرامی روی نیمکت دراز کشیدم. گهگاه از ابرهای سربی و بیحاصلی که بیوقفه توده میشوند به حیرت افتادم. " تو دوشنبه ی عزیزی را پیش رو داری!" بسیار خوب، اما یکشنبه تمامی ندارد.
۷ نوامبر. این وظیفه ی گریزناپذیر نگریستن به خویش : اگر کس دیگری هم مرا تماشا میکند ، طبعا من هم باید خودم را تماشا کنم ؛ اگر هیچ کس به من نگاه نمیکند ، من باید خیلی دقیق تر به خود بنگرم.
یادداشت ها / فرانتس کافکا / ترجمه مصطفی اسلامیه
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان