1915
۷ فوریه. سکون کامل. شکنجه های بیپایان.
گاهی احساس چنان بدبختی ای میکنم که تقریبا مثله ام میکند و در عین حال معتقد به ضرورت و وجود هدفی هستم که آدم با تحمل انواع بدبختی راه خود را به سوی آن پیدا میکند ( حالا تحت تاثیر هرتسن هستم ، اما این فکر در مواقع دیگر هم پیش میآید).
۲۷ آوریل. از زندگی با مردم ، از حرف زدن، عاجزم. کاملا در خود فرو رفته ام ، به خودم فکر میکنم. سرخورده ، خالی از شعور، هراسان. چیزی ندارم به کسی بگویم- هرگز، به هیچ کس.
تامل درباره رابطه آدمهای دیگر با من. هر قدر هم که من کماهمیت باشم، با این همه هیچ کس نیست که به تمامی مرا درک کند. داشتن کسی که چنین درکی داشته باشد ، شاید یک همسر ، میتواند به معنای حمایت از همه سو، به معنای خدا را داشتن ، باشد.
1916
تو چه هستی؟
من مفلوک هستم.
۵ ژوئیه. مرارت های زیستن با یکدیگر. تحمیل شده بر ما توسط بیگانگی ، ترحم ، شهوت ، بزدلی ، یاوگی، و در آن ته، شاید، رگه نازکی که شایسته نام عشق باشد ، که جستجویش ناممکن است ، و در آنی از یک لحظه برق میزند.
۱۳ ژوئیه. پس خود را بگشا. بگذار آن موجود انسانی قدم پیش بگذارد. در هوا و سکوت دم بزن.
۱۹ ژوئیه.
رویا بپرور و گریه سر ده، ای نژاد نگونبخت انسان.
راه نجاتی پیدا نیست- تو آن را گم کرده ای.
با "وای" شب را بدرود می گویی، با "وای" دیگر روز را درود.
بر من ترحم کن، من در هر گوشه و کنار زندگی ام گناهکار هستم. اما استعداد های من سرزنش انگیز نیست؛ من خرده استعدادهایی داشتم، از آنجا که موجودی حرف ناشنو بودم، آنها را هدر دادم، حالا در پایان کار در موقعیتی هستم که ظاهرا همه چیز ممکن است دست آخر برایم خوب از آب درآید. مرا به میان گمگشتگی نینداز. میدانم که این حرفها از خودپرستی مضحک من است، مضحک است، چه از دور به آن نگاه شود یا از نزدیک؛ اما، مادام که زنده ام، زندگی ام با خودپرستی همراه است ، و اگر مضحک نباشد مظاهر ناگزیرش جز این نمیتواند باشد- چه جدل سستی!
اگر من محکوم شده ام، پس فقط محکوم به مرگ نیستم، بلکه محکوم به تلاش تا هنگامه مرگ هستم.
فقط آرامش شب ها را به من ببخش- شکوه ی کودکانه.
آدم نمیتواند خودش را نجات دهد، نمیتواند از پیش حساب همه چیز را بکند. تو کمترین تصوری از آنچه برایت بهتر است نداری.
ترجیح می دهم به خودم چشم بند بزنم و راه خود را تا سرانجام تلخش طی کنم، تا این که بینش من با قرار گرفتن در وسط زندگی جنون زدهٔ خانوادگی درهم و برهم شود. برای همین است که هر کلمه ای که من به پدر و مادرم بگویم، یا آنها به من، خیلی راحت تبدیل به مانعی بر سر راهم می شود. هر رابطه ای که توسط من به وجود نیامده باشد، حتی اگر برخلاف قسمت هایی از طبیعت خودم باشد، بی ارزش است؛ مانع حرکت من می شود، از آن متنفرم، یا مرا تقریباً به نفرت میاندازد. راه دراز است،
راه توشه اندک، دلایل این نفرت فراوان است. اما، من فرزند والدینم هستم، از طریق خون به آنها و به خواهرانم وصل هستم؛ در زندگی روزانه ام، و به دلیل شیفتگی ضروری ام به هدفهای خاص خودم، به آن آگاه نیستم، اما اساساً بیش از آن که خود بدانم محترمش می دارم. گاهی این هم مورد نفرت من قرار میگیرد؛ در خانه، منظرهٔ رختخواب دونفره، ملافه های مستعمل، شب جامههای به دقت تاه شده، مرا به تهوع می اندازد، دلم را به هم میزند؛ انگار که تولد من تمام نشده باشد، انگار که من از این زندگی نم گرفته دوباره و دوباره در این اتاق نمور زاده می شوم؛ انگار که مجبور بوده باشم برای تأیید به آنجا برگردم - اگر نه کامل، دست کم تا حدی - با این چیزهای نفرتانگیز به طرز تجزیه ناپذیری پیوسته شدهام؛ هنوز هم وقتی پاها می خواهند خود را رها کنند، چیزی به آنها میچسبد، گویی در مادهٔ لزج آغازین سفت بر جای می مانند. گاهی چنین است.
یادداشت ها / فرانتس کافکا / سالهای 1915-1916 / ترجمه مصطفی اسلامیه
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان