رفته بودم انقلاب برای خرید کتاب آمار و احتمال ، توی مسیر که پیاده میرفتم مدام چشمم به کتابفروشی ها بود ، هی داشتم جلوی خودمو میگرفتم که کتاب نخرم!! در آخر ، شکست خورده با کتاب مسخ کافکا با ترجمه هدایت و ماجراهای شرلوک هولمز به زبان انگلیسی برگشتم :/
یچیزی در مورد خریدن کتاب هست که نمیدونم چیه اما عجیب حالمو خوب میکنه ، میدونم که کلی کتاب نخونده توی کتابخونه ام دارم ، میدونم که خیلی طول میکشه تا اونها رو بخونم ، میدونم خودِ کتاب قیمتش خیلی زیاد شده ولی بازم میخرم ، میخرم و میارم خوابگاه و چند دقیقه برگ میزنم و بو میکنم و لذت میبرم از بودنش!
آخر سر هم به خودم میگم دیوانه باز رفتی نتونستی جلوی خودتو بگیری پولهات تموم شد :|
باز به خودم میگم : فدای سرت عزیزم ، لذت ببر ازش. سر وقت هم میخونیش ، تا باشه از این ولخرجیا :)
+ توی راه پسرکی 11-12 ساله را دیدم ، قرآن میفروخت ، ناراحت میشوم وقتی التماس کنان به آدم میچسبند و چند متری را با تو قدم میزنند ، وقتی میدانم دادن پول بهشان کمک چندانی نمیکند ، بیشتر غصه میخورم.
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان