به یه مرحله ای تو زندگیم رسیدم که دلم میخواد خیلی از کارهامو تنهایی انجام ندم و یک دوست کنارم باشه...
حالا که به این مرحله میرسم ، سرم را میچرخانم ، دوستی نمیبینم...
هر چی بزرگتر میشیم ، معیارهامون برای انتخاب دوست ، کسی که شریک بخشی از زندگیمون بشه پیچیده تر و بیشتر میشه
خودمونو محدود تر میکنیم ،
بالاخره به یه جایی میرسی که توی خودت محبوص میشی ، دیدن یک دوست ، شبیه به یک معجزه میشه...
+ یکی که مثلا با هم شروع کنیم یک کتاب را بخوانیم... یا با هم فیلم ببینیم ، یا برویم قدم بزنیم...
برچسب: زندانیِ,
نویسنده: زهرا کاظمیان