مدتی است که به موضوعی فکر میکنم ، اینکه پیشرفت علم و دانش خوب و مفید است اما آنچه که بهش نیاز داریم ، آگاهی و خِرَده ، تعقل و تفکر.
اگر همین الان ، پروژه های علمی تعطیل شوند، اتفاق خاصی رخ نمی دهد! باز هم وقتی از خیابان انقلاب رد میشویم ماشین ها چراغ قرمز را رد میکنند و انسانها چراغ سبز را. هنوز هم وقتی مردی دختری را تنها گوشه ای میبیند گمان میکنید حق دارید برود و سخن را شروع کند ، لحظه ای فکر نمیکند شاید به تنهایی و فکر نیاز داشته باشد که آنجا نشسته!
هنوز هم هستند کسانی که دستانشان پر از طلاست و دندانشان خراب است ، هستند مردمی که هفت میلیارد پول میدهند تا حرمی را در قزوین بازساری کنند ولی در همان شهر کمبود 1200 تخت بیمارستانی گزارش شده. هستند مردمی که با وعده هایی پوچ ، سرشان را میدهند. هستند.
نمونه های دیگر و بهتر را میگذارم خودتان مثال بزنید...
چه فایده دارد که زمین دیگری پیدا کنیم و بخاطر افزایش جمعیت کره زمین یا نابودی تدریجی زمین به سیاره ای دیگر برویم وقتی قرار باشد آنجا را هم مثل اینجا کنیم؟
بهتان قول میدهم کشف و بررسی موضوعات علمِ فیزیک و زیست و قضیه های جدید ریاضی کمکی نمیکند ، آنچه که نیاز داریم ، افزایش خردگراییه ، عمومی کردن علم و دانشه.
دوهزار سال سلاح هایمان را در خفا تیز کردیم ، ولی دیگر وقتِ جنگیدن است... وقت آن است که شجاع باشیم.
برتراند راسل راست میگفت ، مشکل اینجاست که افراد نادان سرشار از اعتماد به نفس اند و افراد باهوش و دانا ، به خودشان اعتماد ندارند.
وقتِ آن است که از علم برای مواجهه با خرافات و افزایش خرد استفاده کنیم ، چطور میتونیم اینهمه بی منطقی را ببینیم و چشممان را ببندیم؟ چطورمیتوانیم در سکوت و خلوت خودمان باشیم و تنهایی اجتماعی را ترجیح بدهیم؟
نه اسمش تنهایی نیست ، ترسو بودن است... شاید بی وجدانی
ناامیدی ، اشتباه بزرگیست ، ما مثل آتش زیرخاکستریم ، باید صبر کنیم ، خاکستر های کنارمان را هم گرم کنیم ، باید دست به دست هم بدیم تا روزی که شعله ور بشیم و این جنگلِ انبوهِ جهل رو بسوزونیم.
وقتی در مسیرِ مبارزه قرار میگیرم ، متوجه میشم چه انرژی زیادی در وجودم جمع میشه ، برعکس هر وقت خودمو کنار میکشم ، روز به روز بیشتر تحلیل میرم...
با برادرم این صحبت ها رو داشتم ، وقتی حرف میزد ، توی چشمام اشک شوق جمع شده بود ، همینکه متوجه ام کرد که توی این مسیر کنار هم دیگه ایم ، بیشتر از هرچیزی ارزش داشت برام...
+ به قول بزرگی:
روزی خواهد رسید که وقتی به گذشته می نگری، سالهای ستیز و مباره ات، زیباترین خاطره ات خواهد بود.
+ بعد از مدت ها ، محتوای ذهنمو روی کیبورد و اینجا خالی کردم...
+ رسالت من به عنوانِ یک معلم...
برچسب:
نویسنده: زهرا کاظمیان
تاريخ: يکشنبه
30 مهر
1396 ساعت: 18:17