سرتان را به دیوار پوچی نکوبید
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 13:03
این شمایید که خودتان را رها می کنید! شرم آور نیست؟ شما بر و بازوی آن را داشته اید که با همه خطر های زندگی دست به گریبان شوید ، آن وقت با بزدلی می روید و سرتان را به دیوار پوچی می کوبید؟ پوچی یک دشمن است ، مثل دشمن های دیگر . گردنش را بگیرید و بپیچانید! ... پوزخند میزنید؟ ...شما اسلحه تان را به او تس...
چگونه میتوان تبریک گفت؟
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 13:03
زنان جامعه ما نباید روز دختر را به هم تبریک بگویند، در این صورت بر هیچ چیز جز عدم آزادی خود تاکید نکرده اند. چگونه می توان چنین غمی سنگین را به زنان تبریک گفت؟ زاویه زیست - دختر یا زن؟
There are two ways to view the stars
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 13:03
There are two ways to view the stars : as they really are and as we might wish them to be. دو راه برای دیدن ستاره ها وجود دارد همانطور که هستند و آنطور که ما دلمان میخواهد باشند. Carl Sagan / Cosmos, A Personal Voyage E03 Harmony of the Worlds
جانِ شیفته (4)
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 13:03
1. همه چیز زور است، حتی عشق. خاصه عشق. که انسان را بنده میسازد. موجب میشود که انسان به سرشت خودش دروغ بگوید ، مایه پستی میشود. 2. حقیقت شما همان سرشت شماست. با درآمیختن به سرشتی دیگر، به سرشت خودتان خیانت نکنید. ، زور بر آن روا ندارید! شما برای زناشویی ساخته نشده اید. در زناشویی با خودتان ، به
از شهید شدن بر حذر باشید
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 13:03
هشیار باشید ای فیلسوفان ودوست داران دانائی، و از شهید شدن برحذر باشید! از رنج بردن «در راه حقیقت » ! حتی از دفاع از خویشتن ! این کار همه معصومیت و بی طرفی عالی وجدانتان را خراب می کند ؛ این کار شما را در برابر مخالفتها و تحریکها لجباز و ابله و حیوان و درنده خوی میکند، خاصه هنگامی که شما در هنگام پ
ولی بگذریم...
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 2:04
زندگی همین است،یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعمول مثل شعر و سینما و هنر و از این چیزها!...اما به هرحال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند ، من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می...
عالیه
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
امتحاناتمون تازه شروع شده هوا هم گرمه کولرمون هم خرابه اوه ... توی خوابگاه هم روسریمو از سرم در نمیارم چون تقریبا همه مهمون دارن توی موهاشون ، من میخوام در خونه ام بسته بمونه. و بوی حشره کش تمام اتاقمون رو گرفته از ساعت خوابم گذشته و امیدوارم خوابم بهم نریزه دارم خفه میشم تقریبا.. جلد دوم جان شیفته
سوسک
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
هی... سوسک هم پیدا شده حالا جماعت دختران با جیغ هاشون نمیذارن بخوابم :دی منو از خواب بیدار میکنند و صدا میکنن هی بیا بکششون سوسک توی اتاق هست. و من میگم : خوش اومدن :/ #ادامه پست قبل
از این ولخرجی ها
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
رفته بودم انقلاب برای خرید کتاب آمار و احتمال ، توی مسیر که پیاده میرفتم مدام چشمم به کتابفروشی ها بود ، هی داشتم جلوی خودمو میگرفتم که کتاب نخرم!! در آخر ، شکست خورده با کتاب مسخ کافکا با ترجمه هدایت و ماجراهای شرلوک هولمز به زبان انگلیسی برگشتم :/ یچیزی در مورد خریدن کتاب هست که نمیدونم چیه اما عج
جان شیفته (2)
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
1.هر چه گوسفندان به شماره بیشتر باشند، فرمانبردار ترند و راه بردنشان آسان تر است. 2. زیستن مردن است، هر روز ، و هر روز پیکار کردن. 3. این رهبرها، اگر رهبرند، از دست شما هستند. شما آن ها را به این مقام میرسانید. 4. اگر در کتاب خدا آمده است که : "تو کسی را نخواهی کشت" ، در هیچ جا نوشته نیست که تو
ای جانم فدای قصد تو
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
دلم میخواد توی چشمای شوپِن زل بزنم بگم : قصد جانم کرده ای؟ ای جانم فدای قصدِ تو ... احتمالا این آهنگ را در فیلم پیانیست رومن پولانسکی شنیده اید. آنجا که برای افسر آلمانی پیانو میزند. قبل از اینکه برای اولین بار آن صحنه را ببینیم ، ته دلمان هی میخواستیم بالاد شماره ۱ را بنوازد که نواخت و چندین دق
خودم داوطلبانه در پی اش بودم و حالا او مرا تعقیب می کند
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 9:47
دیروز بعد از ظهر بود ، یک جور عجیبی دلم گرفت ، دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ، حتی موضوعش رو هم نمیدونستم ، حتی نمیدونستم به کی باید تلفن کنم یا با چه کسی حرف بزنم؟ فقط میدونستم باید حرف بزنم ، نه هر حرفی و نه با هر کسی ، هیچ کس را پیدا نکردم...عادت بدی است ، تنهایی را دوست دارم ، اینکه خودم باشم
کم چیزی از شما میخواهیم ولی این چیز کم را میخواهیم
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:49
شما ، مردها ، بهترین بخش و بزرگترین بخشتان را به غولی که در قفس دارید اختصاص می دهید ، - به مغزتان ، این دیو ؛ به اوهامتان ، به اندیشه هاتان ، هنرتان ، جاه طلبیتان ، عملتان. من شما را از این سرزنش نمی کنم. خودم اگر به جای شما بودم همین کار را می کردم... ولی آن بخشی که شما به ما هدیه می کنید ، با
پرنده ی کوچک آبی
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:49
حس میکنم که در هواکش کولر اتاقمان ، یک پرنده ی آبی کوچک را زندانی کرده اند ، وقتی که روشنش میکنی ، شروع میکند به آواز خواندن... وقتی خاموشش میکنی آواز پرنده نیز با ناله هایی کش دار خاموش می شود... باید بروم نجاتش بدهم...
خانواده ی سالم
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 14:11
از زبان ما سخن میگفت... دقیقا داشتم خانواده ی خودمون رو متصور میشدم. و ... هی میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟ موج عظیم کاناگاوا زندگی ام همچون فرد معلولی در سایه خانواده کمر خم کرده.
از درس علوم جمله بگریزی به
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 14:11
همونطور که الن تورینگ داشت روی این کار میکرد که چه مسئله هایی جواب دارند توی ریاضیات و چه مسئله هایی نه؟همینطور که ماشین تورینگ میتونه تا ابد به محاسبه ادامه بده و هیچوقت به جواب نرسه... فکر میکنم زندگی ما همون مسئله ی غیرقابل حل در ریاضیاته و تا وقتی زنده ایم ، این ماشین که خودمون باشیم مدام داریم
چند ساعت پیش می خواستم
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 14:11
روزی، البته خیلی از آن روز گذشته ، روزی با دختر کوچکم به شیرینی فروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش میآمد که با دخترکم به شیرینی فروشی بروم. کم پیش می آمد که دستش را بگیرم و از آن کمتر اینکه با او تنها باشم. فکر کنم یک روز صبح یکشنبه بود. آدم های زیادی برای خرید شیرینی آمده بودند، کیک توتفرنگی یا نان
طلسم شده
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 16:03
Brulov : Women make the best psychoanalysts until they fall in love. After that they make the best patients. دکتر برولوف : زنها تا وقتی عاشق نشده اند بهترین روانکاوها هستند ولی بعد از اون تبدیل میشن به بهترین بیماران روانی! Alfred Hitchcock / Spellbound 1945 + اینجا را بخوانید
مگر احساس گنجد در کلامی؟
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 19:50
دیشب من و داداشم تصمیم گرفتیم یه اینترنت سه ساعته نامحدود بگیریم و توی یوتیوب کنسرت ببینیم با کیفیت اچ دی... موسیقی های معرکه ای شنیدم...وای که هنوز هم دارن توی سرم میچرخناولیش یکی از سوناتا های فرانتس لیست بود. اما دومین کنسرتی که دیدیم ، پیانو کنسرتوی باخ BWV 1052 بود ، معرکه بود ، مخصوصا موومان
یادداشت های کافکا (1915-1916)
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 11:03
1915 ۷ فوریه. سکون کامل. شکنجه های بیپایان. گاهی احساس چنان بدبختی ای میکنم که تقریبا مثله ام میکند و در عین حال معتقد به ضرورت و وجود هدفی هستم که آدم با تحمل انواع بدبختی راه خود را به سوی آن پیدا میکند ( حالا تحت تاثیر هرتسن هستم ، اما این فکر در مواقع دیگر هم پیش میآید). ۲۷ آوریل. از زندگ